تبليغاتX
برای هیچکس...!

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی ست

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی ست

که خبر می آرند از گل واشده ی دور ترین بوته ی خاک

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا در می آید

آدم این جا تنهاست

ودر این تنهایی سایه ی نارون تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من

TinyPic image

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط آرمان |

اشك رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشك آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگويى
نغمه نيستم كه بخوانى
صدا نيستم كه بشنوى
يا چيز چنان كه ببينى
يا چيزى چنان كه بدانى
من درد مشتركم
مرا فرياد كن
درخت با جنگل سخن مى گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مى گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بزن
قلبت را به من بده
من ريشه هاى تو را دريافته ام
با لبانت براى همه ى لب ها سخن گفته ام
و دستهايت با دست هاى من آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براى خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زبياترين سرود ها را
زيرا مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهاى تو با من آشناست
اى دير يافته با تو سخن مى گويم
بسان ابر كه با طوفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان درخت كه با جنگل سخن مى گويد
زيرا كه من
ريشه هاى تو را دريافته ام
زيرا كه صداى من
با صداى تو آشناست .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط آرمان |

زمستون
تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نميدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالي نديدي نشسته زير بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببينی تلخه روزهای جدايی
چه سخته
چه سخته
بشينم بی تو با چشمای گريون

خواننده : مرحوم افشین مقدم

 

 

دانلود آهنگ

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط آرمان |

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط آرمان |

تموم شد!...مث خیلی روزایی که اومدنو رفتنو و خیلی روزای دیگه ای که اومدن یا نیومدنشون با خداست!... ولو میشی رو تختو چشاتو میبندی... فکر میکنی! فکر میکنی...به همه چی!...فکر میکنی...به سالهای عمرت که مث امروز اومدنو رفتن...به زندگیت...به خودت...به این که چقد چیزای مزخرف و سخت تو این دنیا هست! ...به این که چقد سخته زندگیت با آرزو شروع بشه!...به یه پسری که موقع تولد حتی اسمشم گذاشتن آرمان!! اونقدر از زندگیش کشید که با اسمش یکی شد!...فکر میکنی!...به این که چقدر سخته آرزو کنی کاش هیچوقت هیچ آرزویی نداشتی! به این که حتی وقتی بهشون رسیدی آرزو کنی کاش هیچوقت بهشون نرسیده بودیو برات یه آرزو باقی میموندن! به این که بترسی ازشون!! به این که چقدر سخته آرزو کنی کاش هیچ وقت به هیچ آرزوییت نمیرسیدی!!! به این که چقد سخته خندیدن!...ببری از همه چیو بازم بخندی...و چقد سخته بدونی هیشکی غیر خودت سنگینی این خندتو نمی تونه درک کنه!...چقد سخته همه چیت آرزو باشه و با چشات از بین رفتنشونو ببینی...تیکه های وجود خودتو!...ولی بازم آرزو کنی!!...به این که چقد سخته بازم واسه هزارمین بار به خودت قول بدی دیگه هیچوقت هیچ آرزویی نکنی...هیچوقت...ولی...!

بازم شروع شد!...مث خیلی روزایی که اومدنو رفتنو و خیلی روزای دیگه ای که اومدن یا نیومدنشون با خداست!...چشاتو باز میکنی...
کاشکی میتونستی فقط روح باشی! بدون جسم! خلاص بشی ازین تنهایی و فکرایی که توی جسمتنو دارن روحتو میخورن!...بازم کاشکی...کاشکی...کاشکی...! بازم قولتو شکستی.....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط آرمان |

من از تنهایی اشباعم

 لبریزم

 غروبی سرد و غمگینم  

 پاییزم

 دلم دل نیست  

 دریا نیست   

 مرداب است

 که موجی هم سراغش را نمیگیرد 

 که نوری هم به رخسارش نمیتابد 

 نه شوق زیستن دارد

 

نه میمیرد

 تو ای دریا مرا در خویش پنهان کن 

 به موجی مرا امروز مهمان کن

 دلم دل نیست

 دریا نیست

 مرداب است

 مرا چون موج دریایی خروشان کن

 تو ای همسایه در من زندگی سازی

 برایم مثل آغازی  

 یکی در گوش من انگار میگوید

 گلی امروز در مرداب میروید

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط آرمان

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است.

بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

دلم تنگ است...!

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي .

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ...

و در ايوان من ديريست

در خوابند...

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط آرمان

هرگز از بی کسی خویش مرنج
 
هرگز از دوری این راه مگوی
 
و از این تنهایی
 
و از این فاصله ها...

که میان من و تو روییدست

بگذار؛

تا که پروانه تنهایی از قفس آزاد شود و برود

بال خود را بسپارد به نسیم

قاطی باد شود...

بگذار؛

کفتر خوشبختی،

روی بام نفست بنشیند

و اگرچه دلت آنجا تنگ است،

نگذار؛

رنگ غم بر قفست بنشیند...

هر زمانی که دلت تنگ منست،

بهترین شعر مرا قاب کن

پشت درگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد

و بداند که دل من با تو است،

در همین یک قدمی...!


+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط آرمان |